در آخرین ژاله ها قدم زنان به آب می زنم
بار دیگر قهرمان قصه های شب شدم
از تو می روم ...
یک قطعه ی عجیب ، دوردست های من
تو در آخرین نگاه به من گوش می دهی
ومن در قصه ی خواب های مغموم تو سپیده می زنم
گردشی غمناک در تاریکی ِ ناموزون
آن وقت صدای تو
که نغمه ات را از یاد برده ای
هوا خمیده است
آرنج های روی میز
نگاه می کنم به بخشش ِ آوازهای ابدیم ...
برای تو که در ستاره ها یخ نمی زنی
به زمستان ِ فرو رفته.
از لحظه های قد کشیده ات می ایستم...
از تو می روم ...
تا برای آه ها تیرگی ِ لمست را
جا بمانم
بار دیگر قهرمان قصه های شب شدم
از تو می روم ...
یک قطعه ی عجیب ، دوردست های من
تو در آخرین نگاه به من گوش می دهی
ومن در قصه ی خواب های مغموم تو سپیده می زنم
گردشی غمناک در تاریکی ِ ناموزون
آن وقت صدای تو
که نغمه ات را از یاد برده ای
هوا خمیده است
آرنج های روی میز
نگاه می کنم به بخشش ِ آوازهای ابدیم ...
برای تو که در ستاره ها یخ نمی زنی
به زمستان ِ فرو رفته.
از لحظه های قد کشیده ات می ایستم...
از تو می روم ...
تا برای آه ها تیرگی ِ لمست را
جا بمانم
۲ نظر:
لم برای غزل های سپید تنگ بود
تو به من دادی شان
امروزها تمام نمی شوند و نمی دانم چرا...
امروزها کلافه ام کرده اند
خسته ام کرده اند
بغضم کرده اند
کرده اند
کرده اند
کرده اند
حالا من از امروز بچه دارم
اشک فرزند من است
از امروزها زیاد فرزند دارم..
ارسال یک نظر